علوم سیاسی
(١)
چكيده پاياننامههاى رشته علوم سياسى دانشگاه باقرا لعلوم عليه السلام -
١ ص
(٢)
ملخص المقالات -
٢ ص
(٣)
Abstracts -
٣ ص
(٤)
ايران و آمريكا؛ نزاع وجودى -
٤ ص
(٥)
تمدنسازى نظريهپردازى و گفتوگو -
٥ ص
(٦)
اهداف و منافع ملى در سياست خارجى جمهورى اسلامى ايران - رنجبر مقصود
٦ ص
(٧)
منابع قدرت روحانيت شيعه در يران - قنبرى آيت
٧ ص
(٨)
ساختارشناسى فكر دينى در ايران معاصر - درخشه جلال
٨ ص
(٩)
جهانى شدن و منافع ملى جمهورى اسلامى ايران - ستوده محمد
٩ ص
(١٠)
نظريه اشراف دين بر سياست - حسين زاده نصر الله
١٠ ص
(١١)
انقلاب اسلامى، كشمكشهاى سياسى و شكافهاى اجتماعى - داوودى على اصغر
١١ ص
(١٢)
ميراث سياسى مسلمانان3 كتابشناسى ميراث سياسى در چهار سده نخست هجرى - محمدعارف نصر
١٢ ص
(١٣)
ديپلماسى و رفتار سياسى در اسلام 2 - سجادى سيد عبد القيوم
١٣ ص
(١٤)
الگوى مشاركت سياسى در نظريههاى ولايت فقيه - لک زايى شريف
١٤ ص
(١٥)
معرفى كتاب «جغرافياى سياسى جهان اسلام» - کنعانى طاهره
١٥ ص
(١٦)
نمايه فصلنامه علوم سياسى 1 - 19 - اکبرى معلم على
١٦ ص
(١٧)
راه و رسم فرمانروايى در انديشه نظامى گنجوى - فاضلى قادر
١٧ ص
(١٨)
آسيب شناسى انقلاب اسلامى ايران از ديدگاه امام خميني قدس سره - خان محمدى کريم
١٨ ص
(١٩)
جوان مسلمان و دنياى متجدد1 - باوى محمد
١٩ ص
(٢٠)
فرآيند شكلگيرى و فروپاشى وفاقCongreuence و همبستگى اجتماعىSocial Solidarity - براتعلى پور مهدى
٢٠ ص
(٢١)
نقش انقلاب اسلامى ايران در شكلگيرى و استمرار شوراى همكارى خليج فارس - طبرى نقى
٢١ ص
(٢٢)
تحولات و خط سير انديشه اسلامى معاصر1 - ميلاد زکى
٢٢ ص
(٢٣)
در سياست خارجى ايران رهيافتى تجربى - ملکى عباس
٢٣ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - نظريه اشراف دين بر سياست - حسين زاده نصر الله

نظريه اشراف دين بر سياست‌
حسين ‌زاده‌ نصر الله

تاريخ دريافت: ٤/ ٦/ ٨١
تاريخ تأييد: ٢٥/ ١٠/ ٨١
مقاله حاضر در صدد تبيين نظريه «اِشراف دين بر سياست» از ديدگاه مهندس مهدى بازرگان است. وى دين را حاكم بر سياست مى‌داند و بر اين باور است كه هدف اصلى دين، «خدا و آخرت» مى‌باشد و مسائل سياسى جنبه دنيايى و فرعى دارند؛ از اين رو بر اساس حكم عقل لازم است دنيا را بر طبق اصول توحيدى و بر پايه هدف غايى دين، سامان داد. بنابر نظريه بازرگان، دين بر سياست اشراف كلى داشته، آن را جهت مى‌دهد ولى وارد جزئيات آن نمى‌شود.

واژه‌هاى كليدى: دين، سياست، دين و سياست، انديشه‌هاى سياسى، بازرگان.
مقدمه
رابطه دين و سياست و نسبت آموزه‌هاى دينى با مسائل مديريتى و حكومتى، يكى از حوزه‌هاى بحث‌انگيز است. ريشه تاريخى اين بحث به حكومت اسلامى مدينه بر مى‌گردد كه در آن نبى‌اكرم‌صلى الله عليه وآله به عنوان مؤسس اسلام مدت ده سال در مدينه حكومت كرد و مانند تمامى زمامداران به تدبير امور دنيوى مردم، چون جنگ و صلح، اقتصاد و زندگى اجتماعى، پرداخت. پس از رحلت پيامبر، مسلمانان از سر ضرورت و به سنت ديرينه قريش - برخلاف عقيده شيعه و رهيافت نصب - خود خليفه‌اى براى پيامبر انتخاب كردند.
از آن جا كه پيامبر مقام نبوت و امارت را با هم داشت، خلافت نيز كم و بيش مقام دين و سياست را توامان حفظ كرد و اين وضعيت در روند تاريخى خلافت - على رغم فراز و نشيب‌ها - حفظ شد.
اين آميختگى دين و دولت در حكومت مدينه عصر پيامبر، سبب شد كه از آن زمان تا اوايل قرن بيستم مهم‌ترين مسأله در انديشه سياسى اسلام، مشروعيت حكام مسلمان باشد؛ اما پس از فروپاشى خلافت عثمانى در سال ١٩٢٤ ميلادى اين سؤالات مطرح شد كه آيا اصولاً دين و سياست به هم آميخته‌اند؟ آيا در اسلام حكومت خاصى پيشنهاد شده است؟ آيا بايد حكومت دينى باشد؟
در پاسخ‌گويى به سؤالات فوق، متفكران مسلمان در دو طيف كلان قرار مى‌گيرند: دسته‌اى وجود رابطه همگرايانه ميان دين و حكومت را منكرند و معتقدند پيامبر اسلام وظيفه‌اى جز ابلاغ رسالت نداشت، و تعاليم دينى نفياً و اثباتاً نظرى به امر حكومت ندارد، زيرا مقوله حكومت امرى كاملاً عقلايى و غيردينى است و اداره جامعه و قوانين مورد نياز آن نيز متكى بر عقل بشرى و مبتنى بر مصلحت عامه است. با اين توصيف، پيامبر نه به صرف حكم دينى، بلكه به ضرورت عقلى و آماده بودن مقدمات تشكيل حكومت، به برپايى حكومت در مدينه اقدام كردند.
دسته دوم ميان دين و حكومت رابطه برقرار مى‌كنند و نوعى تداخل را در قلمرو اين دو مقوله تبيين مى‌نمايند. اينان نيز در دو طيف متفاوت به نظريه‌پردازى پرداخته‌اند. عده‌اى اين رابطه را به صورت رابطه مفهومى و ذاتى ميان دين و حكومت مى‌بينند و معتقدند پيامبر اسلام‌صلى الله عليه وآله به دستور خداوند (حكم درون دينى)، حكومت تشكيل داد و ضوابط و شرايط آن از سوى خداوند ابلاغ گرديد و پيامبر و مردم نيز موظف به انجام آن بودند و هستند و براى عصر غيبت نيز اسلام نظام سياسى خاصى يعنى ولايت فقيه را ارائه كرده است.
در حالى كه عده‌اى ديگر اين رابطه را معلول شرايط زمانى و مكانى خاصى تلقى مى‌كنند و معتقدند با توجه به روح كلى اسلام و گستردگى احكام و ضرورت استمرار و تداوم آن، بر پايى حكومت، از سويى از ضروريات اوليه دين اسلام به شمار مى‌آيد و از سوى ديگر، به دليل خصلت دنيوى سياست، حكومت واقعيتى جز جعل ندارد، از اين رو معتقد به اشراف دين بر سياست هستند. چون اصول و اساس آن حكومت از اسلام و دين است، پس حكومت، دينى و الهى است. نگرش به دين‌
آنچه از آثار بازرگان به دست مى‌آيد اين است كه وى دو نوع نگرش متفاوت به دين دارد: يكى اين كه او دين را امرى درونى و دلبسته انسان و مربوط به ملكات و مكتسبات شخصى مى‌داند:
اصولاً دين «چه در نزد پيشروان و چه در نزد پيروان» يك امر درونى و دلبسته انسان است، در حالى كه علم يك عارضه سطحى و مشهود خارجى يعنى عمل حواس و مغز مى‌باشد و كارى به ملكات و مكتسبات شخصى ندارد.(٢)
نگرش ديگر بازرگان به دين، تلقى ايدئولوژيك از آن است كه بر اين اساس، دين هم هدف را نشان مى‌دهد و هم طريق رسيدن به آن را:
اسلام اشتغال جديد و زندگى محدود يا مخصوص نياورد. براى همان اشتغالات و فعاليت‌ها يعنى زندگى بشرى طبيعت روش «يا طريقى» را معين كرد و هدف به انسان داد... اگر بخواهيم تعليمات اسلام را خلاصه كنيم بايد بگوييم هدف خداست، مركب زندگى و طريق اسلام.(٣)
از نظر ايشان، ايدئولوژى حاوى هدف، مكتب، روش، تاكتيك، برنامه و نوعى معيار فكرى حاكم بر افكار و اعمال اجتماعى است.(٤) بنابر اين معتقد است «ما مى‌خواهيم ايدئولوژى خود را از اسلام يا از ايمان الهى استنباط كنيم»؛(٥) در اين راستا، بعثت انبيا را بهترين دليل مى‌داند:
در قضيه بعثت پايه هايى از ايدئولوژى حكومت و اداره اجتماع بر اساس موازين محكم مقبول وجود دارد و بنابراين ممكن است خود، مايه و بنايى براى استخراج ايدئولوژى گردد.(٦)
البته استدلال وى بر ضرورت الهى بودن ايدئولوژى داراى دو مقدمه است: اول اين كه ايدئولوژى‌ها در دنياى معاصر نمى‌تواند يك بعدى باشد و بايد همه وجوه زندگى انسان را در بر بگيرد:
در دنيايى كه جنگ‌ها و حكومت‌ها عام و كلى - Totallitaire - هستند يعنى تمام مناطق و منافع كشور را در برمى گيرند و به همه شؤون اجتماع نظر دارند، آيا ايدئولوژى مى‌تواند فقط توجه و نظر به يك جنبه از جنبه‌هاى اجتماع و انسان مثلاً اقتصاد داشته باشد؟ چنين چيزى معقول است؟ تجربه گذشته آيا به ما نياموخته است كه عوامل مؤثر روى انسان متغير بى‌شمار است و بايد به همه جوانب نگاه كرد؟(٧)
دوم اين كه جز يك مبدأ عالم و دانا و قادر نمى‌تواند چنين تسلط و احاطه‌اى بر انسان و جامعه داشته باشد كه بتواند ايدئولوژى ذو ابعادى تدوين كند و فقط خدا چنين مشخصاتى را داراست:
ديدگاه ايدئولوژى بايد از كرسى اعلاى خالقيت و الوهيت بدست آيد تا بزرگ و كوچك، غنى و فقير، دانا و نادان، زيرك و كودن، زن و مرد، سياه و سفيد، خوب و بد همه به يك چشم نگاه كرده شوند و متساوياً مورد حمايت و تربيت و رحمت قرار گيرند... و تمام امور و شؤون مختلف اعم از امنيت، سياست، اقتصاد، فرهنگ، بهداشت، هنر، فكر و عقيده را زير سايه خود در بربگيرد و بپروراند.(٨)
بنابراين ايدئولوژى ايده آل از نظر وى، ايدئولوژى الهى است، چرا كه به تمام جهات و نيازهاى حياتى بشر توجه كامل داشته است.
بازرگان با توجه به دو نوع نگرشى كه به دين دارد، نقش و هدف دين را در جهات متعدد مى‌بيند؛ از اين رو بنابر نگرش اول يعنى دين به عنوان محل كشف و شهود، كار و هدف پيامبران و مذاهب برانگيختن انسان و منابع انرژى انسان است و «هدف هدايت آنها نيز بايد دل انسان كه مبدأ همه چيز است باشد»(٩) و نقش انبيا در اين نگاه اتصال بنده با خداوند و رساندن انسان به آسمان است، يعنى «عبور دادن انسان بى‌نهايت كوچك و سيردادن او به مراتب بى‌نهايت بزرگ الهى از يك طرف و سرريز كردن انسان‌هاى بى‌نهايت بزرگ به جانب بى‌نهايت كوچك»(١٠) در اين نگاه، شأن مؤمن عمدتاً عبادت، كار نصوص دينى، بشارت و انداز، هدايت، شفا و رحمت، خروج انسان از جهل و تاريكى و سوق دادن انسان به ايمان(١١) و توافق نيك نيازى و خود نيازى است.(١٢)
اما در نگاه دوم، كار دين و انبيا عمل‌گرايى و لذا تركيب عقل و عاطفه و عمل،(١٣) قيام به قسط و حكومت بين مردم،(١٤) تعيين تكاليف مردم در دوران حيات و سرنوشت بعد از ممات،(١٥) وضع انواع احكام انفرادى و (١٦)اجتماعى و تكامل بشر از طريق كار است.(١٧)
بنابراين هدف دين متوجه كردن انسان به خارج از خود و مسائل كوچك شخصى (دين به عنوان ايدئولوژى) و ارتباط دادن با مفاهيم و موضوعات بالاتر و عالى‌تر (دين به عنوان محل كشف و شهود و بندگى) است.
شايان ذكر است كه بازرگان از اين دو نگاه، نگاه اول را اصلى و نگاه دوم را فرعى مى‌داند:
البته سعادت، سلامتى، عافيت، بركت، نعمت، رحمت، امنيت، استقلال، عزت، قدرت، دانايى و خيلى چيزهاى ديگر را انبيا براى بشريت مى‌خواستند و وعده آن را به شرط ايمان و عبادت مى‌داده‌اند، ولى اينها اهداف فرعى و محصولات ضمنى است كه در سايه پرستش خدا به دست مى‌آيد.(١٨) فهم اجتماعى از دين‌
بازرگان بر اين باور است كه در دين توجه بسيارى به اجتماع و مسائل اجتماعى شده است وخداوند فقط بادل انسان‌ها كار ندارد، بلكه به زندگى اقتصادى و اجتماعى توجه دارد تا جايى كه به يوسف تعليم اداره امور اقتصادى مى‌دهد.(١٩)
او معتقد است دين اسلام برخلاف دين موسى‌عليه السلام كه توجه به دنيا داشت و دين عيسى‌عليه السلام كه تعليم اخلاق و آخرت را مى‌داد، دين جامع دنيا و آخرت و اداره كننده كليه شؤون حياتى اعم از مادى و معنوى و ضرورى و اجتماعى است.
يقيناً هيچ كس، چه دوست و چه دشمن، منكر جامعيت اسلام و عنايت خاصى كه از نظر عقيده‌اى و عملى از ابتداى ظهور اسلام به مسائل زندگى و امور اجتماعى شده است نمى‌باشد. از خوراك و ازدواج گرفته تا جنگ و كشوردارى و داورى.(٢٠)
از اين رو اسلام موجود زنده‌اى است كه هم جذب كننده و تحليل دهنده است، هم دفع كننده مبارز و هم رشد دهنده مولد. از روز اول بعثت و دعوت حضرت محمدصلى الله عليه وآله هر سه عمل فوق با هم تحقق و جلوه داشته است.(٢١)
او با نگرشى كه از دين و فهمى كه از اجتماعى بودن دين دارد، فراموش كردن خدا و نقش او در زندگى را، بدتر از نافرمانى خدا تلقى مى‌كند.
فراموش كردن خدا و نقشى براى او در زندگى نديدن بدتر از نافرمانى او مى‌باشد و به ياد خدا بودن از هر چيز مهم‌تر بوده واعراض از آن سبب گرفتارى دنيا و نابينايى در آخرت مى‌شود. (٢٢)
بازرگان بر اساس باور فوق از آيه بعثت(٢٣) چنين استنباط مى‌كند:
اولاً، اين آيه راجع به نبوت پيغمبر خاتم و رسالت اوست. رسالتى كه از زمان ابراهيم‌عليه السلام توأم با امامت يعنى پيشوايى از همه جهت و از جمله حكومت و اداره امت نيز بوده است.(٢٤)
ثانياً، برنامه بعثت و رسالت پيغمبر در آيه فوق شامل چهار بند است:
بند اول، ايمانى است؛ بند دوم (ويزكّيهم)، بند تربيتى و اخلاقى است؛ بندهاى سوم و چهارم، تعليماتى است، تعليم كتاب يا سرنوشت و جهان بينى و تعليم حكمت يا دستور العمل‌هاى دنيايى و زندگى.(٢٥)
وى در تعريف حكمت كه بند چهارم آيه بعثت است مى‌نويسد:
«كتاب» و «حكمت» كه از طرف حضرت رسول‌صلى الله عليه وآله بر مردم تعليم داده مى‌شود. منظور از كتاب به قول مرحوم طالقانى سرنوشت بشر است و آنچه مقدر و در جهان بينى الهى است، غرض از حكمت نيز دستور العمل‌ها و احكام اخلاقى و اجتماعى و زندگى مى‌تواند باشد.(٢٦)
ثالثاً، رسالت و برنامه پيامبران شامل دو قسم يا دو نوع كار است: يكى، هدايت مردم به سوى خدا و آخرت؛ ديگرى، مديريت جامعه و هدايت مردم به زندگى و سعادت دنيا. البته بازرگان بر اين باور است كه پيامبر اسلام و همه انبيا در نوع اول از رسالت خويش يعنى هدايت، بدون هيچ گونه الهام و استشاره و امداد از غيرخدا، انجام وظيفه كرده و مؤيد من عنداللَّه بوده‌اند و كسب نظر و جلب رضايت از كسى حتى ازنزديك‌ترين و صالح‌ترين اصحاب نمى‌كردند، اما در قسم دوم از رسالت يا مأموريت و ولايت، كه غير از نبوت و هدايت است، رسول اكرم با همه عقل و بصيرت و صلاحيت دستور صريح «وشاور هم فى الأمر» را دريافت مى‌كند:
يكى، دعوت مردم به سوى خدا و آخرت و عرضه كردن آيين خود يا هدايت مردم و ديگرى، يك عمل دنيايى در جهت اصلاح و نجات مردم و اداره امور است، اولى كه به طور خلاصه هدايت مى‌ناميم، اساس نبوت است... دومى كه نام آن را مأموريت مى‌گذارم از مقوله مديريت است...
پيغمبر خودمان حضرت خاتم الانبيا كه آورنده قرآن، بنيان گذار اسلام و ارشاد كننده مردم جهان به سوى رحمان بود و هم به رهبرى مؤمنين و تأسيس مدينة النبى و جامعه مسلمين پرداخت، رهبر جامعى كه علاوه بر قانون گذارى، شامل مديريت اجتماعى، تشكيلاتى، اقتصادى، جنگى، قضايى و خانوادگى بود.(٢٧)
در نهايت وى معتقد است ضمن توأم بودن دو وظيفه فوق يعنى هدايت و مديريت جامعه، هر دو از اهداف رسالت انبيا هستند، لكن هدايت هدف اصلى خداوند از ارسال رسول بوده و مديريت جامعه هدف فرعى و ضمنى براى پيامبر است، چرا كه از نظر وى هيچ منافاتى بين دنيا و آخرت وجود ندارد، بلكه آنچه در اديان و اسلام مذموم است دلبستگى به دنيا و غفلت از آخرت است:
آنچه در اسلام و اديان توحيدى از ما خواسته يا به ما پيشنهاد كرده‌اند، ايمان به خداى واحد، انتظار و تدارك زندگى جاودانه آخرت و خروج از اسارت و عشق ورزيدن انحصارى به لذت‌هاى كوتاه مدت زندگى خود خواهانه دنياست... و آنچه اديان توحيدى پست شمرده‌اند، اين است كه انسان خود را فداى جمع آورى مال و منال دنيا كرده، از تكاليف و حقوق يا نيازهاى ديگران غمى به دل راه ندهد و هدف عالى‌ترى نداشته باشد.(٢٨)
بنابراين محور اصلى رسالت، خدا و آخرت است و مسائل سياسى و اين دنيايى جنبه فرعى دارند، نه اين كه دين كارى به سياست ندارد و هدايت و رهبرى سياسى مردم از اهداف رسالت و دين اسلام نيست:
شرايع الهى و به خصوص اسلام، در مجموعه تعاليم و احكام خود صراحتاً يا تلويحاً در همه قضاياى زندگى اين دنياى مردم وارد شده است؛ از خوردن و خوابيدن، پوشيدن و از ازدواج و تشكيل خانواده تا بهداشت و اقتصاد و اخلاق و جنگ و حكومت.(٢٩)
وى در جاى ديگر مى‌گويد:
اگر كلمه طيبه «لا إله إلاّ اللَّه» را كه چكيده آيين و كليد رضوان است نگاه كنيم، با گفتن آن تندترين و فراگيرترين شعار سياسى را ادا كرديم و به جنگ تمام پادشاهان وفرمانروايان و ديكتاتورهاى تاريخ و نظام‌هاى سياسى و ايدئولوژى‌هاى دنيا رفته‌ايم. ورود و دخالت در سياست از اين بيشتر نمى‌شود.(٣٠)
از اين رو در اديان به خصوص اسلام و كتابش قرآن، عنايت و اشاره به دستورهايى كه با زندگى روزمره افراد و اجتماعات و مصالح امور دنيايى بشر سروكار دارد فراوان است اما همه اينها وسيله ساز حيات و تقرب ما به خداست:
قرآن و رسالت پيغمبران نسبت به امور دنيايى ما، نه بيگانه است و نه بى‌نظر و بى اثر، آنچه از اين بابت عايد انسان‌ها مى‌گردد، «محصول فرعى» محسوب مى‌شود و به طور ضمنى به دست مى‌آيد.(٣١)
با نگرش فوق به ديدگاه وى درباره رابطه دين و سياست مى‌پردازيم. دين و سياست‌
در مورد ديدگاه مهندس بازرگان در زمينه رابطه دين و سياست، تا سال ١٣٧١ ايشان را در طيف كسانى قرار مى‌دادند كه قائل به ارتباط وثيق ميان دين و سياست بودند، اما پس از ايراد سخنرانى «خدا و آخرت هدف بعثت انبيا» در سالگرد جشن مبعث آن سال، روال قبلى خدشه دار شده و در اين باره اختلاف نظر حاصل گرديد.
بعضى از محققان و خوانندگان آثار وى، در دوران قبل و بعد از انقلاب اسلامى، از گفته‌هايش در سخنرانى مزبور استنباط كردند كه «او گمان مى‌بُرد كه دين براى دنياست و همين كه دانست چنين نيست بر آن انديشه رقم بطلان زد»؛(٣٢) به عبارت ديگر، وى معتقد شد كه دين رابطه معنوى بين انسان و خداست و براى آباد كردن آخرت آمده و ارتباطى به دنيا ندارد و بدين ترتيب آنچه را در قبل گفته بود، اشتباه پنداشت.
اينان به طور كلى سخنرانى مزبور را حاكى از بازگشت بازرگان به طيف ديدگاه تفكيك دين از سياست دانسته و با تمسك به آن تلاش كردند اصل حكومت اسلامى را غير ممكن نشان دهند و جدايى دين از سياست را با پيشنهاد حكومتى غير دينى (لاييك) تحقق بخشند. همچنين چرخش فكرى بازرگان را دليلى بر بيهودگى تلاش‌هاى مسلمانان جهت تحقق احكام الهى با تشكيل حكومتى اسلامى در عصر غيبت پنداشتند و به كلى چنين اقدامى را مردود دانستند.
در مقابل ديدگاه فوق، عده ديگرى از دوستان و معاشران بازرگان كه علاوه بر آگاهى از آثار وى، روابطى نزديك با خود او داشتند، با رد ادعاى فوق، مدعى ثبات سير فكرى بازرگان شده و اظهار داشتند كه هيچ تغييرى در ديدگاه اوليه وى راجع به ارتباط دين و سياست روى نداده است. «اظهار نظر اخير وى دال بر پرهيز از قراردادن هدف كسب قدرت سياسى به عنوان هدف دين است و نه پرهيز از دخالت دين در حوزه سياست».(٣٣)
در اين جا ابتدا مرور كوتاهى به نظريات مختلف در اين زمينه خواهيم داشت و آن‌گاه به تبيين نظريه «اشراف دين بر سياست»، كه به نظر نگارنده از محتواى فكرى بازرگان قابل استنباط است، مى‌پردازيم. برخى اقوال در زمينه ديدگاه بازرگان‌
از جمله كسانى كه گمان برده تحولى اساسى در انديشه مهندس بازرگان رخ داده و ايشان را در صف مخالفان حكومت دينى و قائلان به جدايى دين از سياست قرار داده است، عبدالكريم سروش است:
مرحوم بازرگان در دوران پس از انقلاب و با نزديك‌تر شدن به پايان عمر، مسأله انتظار از دين برايش هر چه بيشتر مطرح شد. ايشان در بعثت پيامبر در سال ١٣٧١ سخنرانى فوق العاده مهمى كرد. در اين‌جا ما شكاف خيلى عميقى بين انديشه جديد بازرگان و انديشه‌هاى قبلى او مى‌بينيم.(٣٤)
او بر اين باور است كه بازرگان در اين مسأله رفته رفته به اين معنا متمايل شد كه اگر قصه دين، قصه فقه و مقررات اجتماعى باشد و ما دين را براى اين مقررات بخواهيم، در اين صورت چندان نيازى به دين نيست، چرا كه مقررات اجتماعى را به نحوى از انحا و با توافق عقلا مى‌توان وضع كرد و بر وفق آنها عمل كرد.
بنابراين وى به اين جا رسيد كه پيامبران اولاً و بالذات براى اداره امور اجتماع نيامده‌اند، اين انتظار مهم‌ترين انتظارى نيست كه ما از انبيا داريم. حاجت اصلى ما به دين در جاى ديگر است، چرا كه سرّ حاجت به انبيا چيز ديگرى است.(٣٥)
در نقد سروش بايد گفت اولاً، فقره‌هاى مورد استناد وى دلالت بر جدايى دين از سياست نمى‌كند، چرا كه بازرگان بيشتر در صدد بيان اين مطلب هست كه اصل و اساس رسالت انبيا، خدا و آخرت است و بقيه مسائل نتايج ضمنى و فرعى هستند. و اين‌كه مسائل اجتماعى و سياسى را در اختيار عقلا و عقل قرار دادن، نمى‌رساند كه دين به آن توجه ندارد و يا اين‌كه انبيا توجهى به آنها نداشته‌اند، چرا كه در بعضى از بخش‌هاى همين سخنرانى به صراحت اقرار مى‌كند كه قرآن توجه ويژه‌اى به مسائل سياسى داشته است:
شرايع الهى و به خصوص اسلام، در مجموعه تعليمات و احكام خود صراحتاً يا تلويحاً در همه قضاياى زندگى اين‌دنيايى مردم وارد شده است ؛ از خوردن و خوابيدن، پوشيدن و ازدواج و تشكيل خانواده تا بهداشت و اقتصاد و اخلاق و جنگ و حكومت.
ثانياً، اگر پيامبران اولاً و بالذات براى دعوت مردم به خدا و آخرت آمده‌اند، راهى براى هدايت انسان به سوى خدا و آخرت ندارند جز در امور روزمره و سرنوشت‌ساز، و به عبارت ديگر در امور اجتماعى - سياسى مردم، دخالت كرده و خطمشى كلان هدايت جامعه را بدهند، چرا كه بنا به اعتقاد بازرگان دنيا مزرعه آخرت است و اگر دنيا آباد نباشد چگونه مى‌شود آخرت آبادى داشت و بيان هدف اعلا به معناى ناديده گرفتن اهداف پايين‌تر نيست.
همچنين در نقد سروش هيچ كلامى بهتر از پاسخ خود بازرگان در آخرين مكتوبش نيست كه مى‌نويسد:
از خود نپرسيده‌اند كه چگونه ممكن است كسى كه در سال‌هاى قبل از چهل... در زندان شاه كتاب «بعثت و ايدئولوژى» را نوشته ...حالا طرفدار «تز جدايى دين از ايدئولوژى و منع دين از نزديك شدن به حوزه دستورهاى اجرايى» شده باشد؟...
ايدئولوژى مى‌تواند اصول و اهداف يا چارچوب خود را از دين بگيرد، ولى دين و ايدئولوژى دو مقوله جدا از يكديگرند. اديان توحيدى الهام شده از طرف خالق عزيز حكيم، قطعاً نظر و اثر در شؤون دنيايى و انسانى دارند... اگر خدا پرست و خدا دوستيم، بايد در تدوين ايدئولوژى، سيستم حكومت، قوانين اقتصاد و در كليه فعاليت‌ها و خواسته‌ها طورى حركت و عمل كنيم و تدوين اصول و فروع كنيم كه اولاً، بر طبق كتاب و سنت و به سوى خدا و در جهت تكامل و تقرب باشد؛ ثانياً، مباينت و مخالفت با رهنمودهاى دين و حدود و احكام شريعت نداشته باشد. اگر چنين كرديم، مى‌توانيم اسم آن را ايدئولوژى اسلامى، حكومت اسلامى يا اقتصاد اسلامى و غير آنها بگذاريم.(٣٦)
اما كسانى كه معتقدند تغييرى درانديشه مهدى بازرگان رخ نداده است زيادند، از آن جمله: عبدالعلى بازرگان است. او همانند بسيارى از همفكران مهندس بازرگان بر اين باور است كه موضوع تفكيك دين از سياست سوء تفاهم و برداشت نادرستى از نظريه ايشان درباره انتظار از دين است:
عده‌اى چنين تصور كرده‌اند كه مهندس بازرگان در ساليان آخر عمر خود نسبت به رابطه دين و سياست تجديد نظر نموده و قلمرو دين را منحصر به «خدا و آخرت» كرده است.
وى ادامه مى‌دهد:
جناب دكتر سروش، همچون انديشمندان ديگرى كه از نزديك با افكار و نظريات ايشان آشنا نبوده و در قلمرو مسائل اجتماعى و سياسى با ايشان مراوده و همكارى نداشته‌اند، تصور مى‌كردند اين نظريه (سخنرانى ١٣٧١) تجديد نظر و تحولى - البته مثبت و ميمون - در افكار ايشان به شمار مى‌رود كه حاصل يك عمر تلاش و تجربه است و برخى نيز آن را تعديل و تسويه‌اى به حساب آورده و عده‌اى نيز كه از ابتدا با پيوند دين و سياست مخالف بوده يا اصلاً با دين و ايمان ميانه‌اى نداشتند، آن را با توجه و ترك موضعى تلقى كرده و به خود تبريك گفتند....
حقيقت اين است كه به استناد و نوشته‌هاى سابق و بيان صريح و مؤكد خود ايشان در جلسات متعدد سخنرانى و در سال‌هاى آخر عمر، هيچ گونه تجديد نظر و تحول و تغيير و حتى تعديل و تكميلى در افكار و نظريات سابقشان درباره «رابطه دين و سياست» حاصل نشده بود، بلكه تأكيد و تمركزى بر اولويت و اصالت مسأله خدا و آخرت، در معارف دينى بود.(٣٧)
محمد بسته نگار با توجه به آثار سابق و سخنرانى سال ١٣٧١ بازرگان بر اين باور است كه نظريات ارائه شده بازرگان در كتاب مرز ميان دين و سياست كه سخنرانى وى در كنگره انجمن‌هاى اسلامى سال ١٣٤١ است و سخنرانى عيد مبعث سال ١٣٧١، در مورد مرز ميان دين و سياست و حدود دخالت دين و حكومت يكى است و آن عدم دخالت حكومت در زندگى خصوصى افراد مى‌باشد. سخنرانى اخير تأكيدى است بر آنچه كه چهل سال قبل گفته‌اند، نه تجديد نظر در انديشه و افكارشان آن گونه كه اين شبهه پيش آمده است.(٣٨) اشراف دين بر سياست‌
آنچه روشن است اين كه ورود بازرگان به سياست و انجام دادن خدمات فرهنگى و اجتماعى بر پايه ديانت او استوار بوده است. او ورود خود را به مبارزات سياسى و اجتماعى، ديانت (مسلمان بودن)، مليت (ايرانى بودن) و خدمت (مصدقى بودن) معرفى مى‌كند(٣٩) و به دفعات در آثار خود آورده است كه «براى ما مبناى فكرى و محرك و موجب فعاليت اجتماعى و سياسى معتقدات اسلامى بوده است».(٤٠)
به نظر نگارنده و با استناد به نوشته‌هاى سابق و تأمل و بررسى دقيق نكات گفته شده در سخنرانى سال ١٣٧١ و بيان صريح و مؤكد خود ايشان در جلسات متعدد سخنرانى به خصوص جواب ايشان از همه انتقادها و برداشت‌هاى ناصواب از آن سخنرانى، هيچ گونه تجديد نظر، تحول و تغيير و حتى تعديل و تكميلى در افكار و نظريات سابق ايشان درباره «رابطه دين و سياست» حاصل نشده است، بلكه تأكيد و تمركزى بر اولويت و اصالت مسأله خدا و آخرت در معارف دينى بود و همواره در همه برهه‌هاى حيات خود قائل به اشراف دين بر سياست بود؛ براى نمونه در آخرين نوشته خود «آيا اسلام يك خطر جهانى است؟» (در سى‌ام آذر ١٣٧٣ در كيهان هوايى نيز به چاپ رسيد) مى‌نويسد:
چگونه ممكن است كسى كه در سال‌هاى قبل از چهل... در زندان شاه كتاب «بعثت و ايدئولوژى» را نوشته و نشان داده است كه در برابر همه فلسفه‌هاى اجتماعى و مكاتب سياسى شرقى و غربى مى‌توان از اسلام و از برنامه بعثت پيغمبران، ايدئولوژى جامع و مستقل براى اجتماع و حكومت خودمان استخراج كرد و كسى كه به عنوان وظيفه دينى، بيش از نصف عمر خود را در مبارزه عليه استبداد و استيلاى خارجى گذرانده و براى حاكميت قانون و ملت فعاليت كرده است، حالا طرفدار «تز جدايى دين از ايدئولوژى و منع دين از نزديك شدن به حوزه دستورات اجرايى» شده باشد؟.(٤١)

بازرگان همواره معتقد بود كه اصل و اساس دين، خدا و قيامت است، چنان‌كه در سخنرانى جشن مبعث در سال ٤١ مى‌گويد:
خصوصاً كه دين، همه‌اش اخلاق و احسان و طهارت نيست كه به عاطفه نفسانى و آزمايش‌هاى اجتماعى به آنها رسيده باشيم. خدا و قيامت هم در آن هست كه به حس و تجربه ما در نيامده و در نمى‌آيد اتفاقاً چه از جهت نظرى و فكرى و چه از جهت آثار علمى و داخلى و خارجى اصل و اساس هم آنهاست.(٤٢)
بنابراين از نظر ايشان نه تنها دين و سياست از هم جدا نيستند، بلكه توجه و علاقه دين به سياست و اداره اجتماع در رأس مسائل دينى است:
اسلام نه تنها بى طرف و بى علاقه نسبت به سياست و اداره اجتماع نبوده است، بلكه مسأله حكومت يا «ولايت» را از اهم مسائل دينى مى‌داند و شركت مسلمانان را در انتخابات والى و مشاركت او در اجتماع امت و مراقبت از حكومت را در رديف نماز و روزه و بلكه مقدم بر آنها مى‌شمارد.(٤٣)
وى مى‌افزايد: در اسلام از قدم اول ايمان و عمل توأم بود و دين و سياست (به معناى اداره امت) پا به پاى هم پيش مى‌رفت. قرآن و سنت سرشار از آيات و اعمال مربوط به امور اجتماع و حكومت هستند... سكه تشيع اگر يك روى آن دينى و فكرى است، روى ديگرش سياسى و اجتماعى بوده و تا ظهور دولت حقه امام زمان (عج) ادامه خواهد داشت.(٤٤)
درباره تأثير دين در جوامع و اين‌كه آيا اسلام، همان‌گونه كه در چهارده قرن پيش جنبشى به وجود آورد، هنوز هم مى‌تواند عامل تحرك و جوابگوى مسائل و مشكلات روز باشد و يا اين‌كه عمر خود را كرده و نقش خود را بازى نموده است و جايش بايد در صفحات تاريخ باشد، بازرگان مى‌گويد:
همان‌طور كه خدا نمى‌ميرد، دين خدا و امت خدا هم نبايد بميرد، «إنّا نحن نزّلنا الذكر و إنّا له لحافظون». فرد مسلمان فرسوده مى‌شود و پير و فرتوت مى‌گردد، ولى اسلام پير نمى‌شود، هميشه زنده و جوان است، بلكه بالا مى‌رود، «الاسلام يعلو و لا يعلى عليه».(٤٥)
وى همچنين معتقد است ديانت و سياست از عوامل مؤثر دست اول اجتماع و سرنوشت ما به شمار مى‌روند، خواه كسى معتقد و طرفدار و عامل به آنها باشد يا نباشد. بنابراين مصلحت و ضرورت ايجاب مى‌كند كه حدود معقول ارتباط و تداخل آنها را مطالعه كنيم. وى حتى سرّ انحطاط ملل مسلمان در جهان را دورى آنها از امور فعال زندگى معاشى و امور سياسى و اجتماعى مى‌داند:
يكى از عوامل و علل بزرگ ركود و سقوط ملل مسلمان پس از صدر اسلام، اعراض آنها از كسب و كار و از وظايف عملى به طور كلى و بى اعتنايى به امور فعال زندگى معاشى و بالاختصاص ادارى و اجتماعى مى‌باشد.(٤٦)
همان‌طور كه گذشت، ايشان يكى از نقش‌هاى اساسى پيامبران را هدايت جامعه و رهبرى آنان مى‌دانست. به حكم قرآن نقش پيامبران - يا يكى از نقش‌هاى اساسى آنان - حفظ جامعه بشرى يا رهبرى مردم به سوى امت واحد در زير رايت و حكومت خالق يكتاست.(٤٧)
وى در جواب فوستل دوكولانژ كه در كتاب تمدن قديم، نوشته بود مسيحيت، مذهب را از حكومت جدا كرده و استناد مى‌كند به كلام حضرت مسيح كه فرمود: «آنچه از قيصر است به قيصر و آنچه از خداوند است به خداوند ادا كنيد»، مى‌گويد:
چگونه ممكن است كلام منتسب به حضرت مسيح را چنين تعبير كرد كه در كار دنيا و حكومت بايد تابع قيصرها بود و در كار اخلاق و معنويت تابع خداوند! اصولاً حيات معنوى و مادى را چگونه مى‌توان از يكديگر جدا ساخته و اجازه داد افراد بشر در حيات مادى مطيع حكام و در حيات معنوى آزاد باشند و كسى جز خداوند بر روح ايشان حكومت نكند؟ صرف نظر از اين‌كه روح و جسمى وجود داشته باشد يا نداشته باشد اين دو عنصر آن‌قدر در وجود انسان آغشته به هم و حاكم و محكومند كه تفكيك ميان آنها و تفرقه در عمل امكان‌پذير نيست».(٤٨)
وى ادامه مى‌دهد:
منطق صحيح همان اسلام است كه در اسلام آمده از پيغمبر نقل مى‌كند كه فرمود: «لاطاعة لمخلوق في معصية الخالق» و قرآن به طور عام و مثبت اعلام مى‌كند كه «الحكم لله». اين همان عدم تفكيك دين از سياست و بلكه آمريت دين بر سياست است.(٤٩)
بازرگان بر اين باور است كه اسلام و مسيحيت داراى اختلافات اصولى و عملى هستند از اين رو حساب آن‌دو از هم جداست:
... وقتى اروپايى‌ها از مضار (يا مزاياى) دين و آثار آن صحبت مى‌كنند، مبناى ذهنى و تجربى آنها صرفاً ديانت و روحانيت مسيحى است، ولى نويسندگان و به قول خودشان متفكرين ما آن استدلال‌ها و استنتاج‌ها را عيناً به دنياى اسلام و مشرق زمين تعميم و تطبيق مى‌دهند. بديهى است كه از نظر منطقى طرز عمل غلطى است و مابين دو محيط و اين دو مذهب اختلافات اصولى و عملى فراوان وجود دارد.(٥٠)
علت اين‌كه معتقدان اروپايى خيلى بيش از مسلمان‌ها طرفدار عقيده فردى و خصوصى بودن ايمان شده‌اند و مذهب و حكومت را سالهاست تفكيك كرده‌اند، شايد به علل زير باشد،

١- در آن‌جا از اجتماع و تمدن و حكومت روى هم رفته خير و كمال برده‌اند؛
٢- مسيحيت توجهش بيشتر به فرد است و با اجتماع و اداره اجتماع كارى ندارد و چون اجتماع متمدن تا اندازه‌اى جايگزين دستورهاى فردى، اخلاقى و ارتباطى شده است، وجود دين را امرى اختيارى مى‌پندارند؛
٣- اديان آنها - كه البته تحريف و تضعيف شده - به صورت امروزى ناتوان در برابر احتياجات و مسائل و مشكلات روز است.(٥١)
وى در مقابل ضعف و ناتوانى مسيحيت، از توانايى اسلام سخن به ميان مى‌آورد و استناد مى‌كند به قول برناردشاو، فيلسوف انگليسى، كه گفته بود:
به نظر من اسلام تنها مذهبى است كه استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغير زندگى مواجه با قرون مختلف را دارد... به نظر من اگر مردى چون او (حضرت رسول‌صلى الله عليه وآله وسلم) صاحب اختيار دنياى جديد شود، طورى در حل مسائل و مشكلات دنيا توفيق خواهد يافت كه صلح و سعادت مورد آرزوى بشر تأمين خواهد شد.(٥٢)
وى ضمن مهم دانستن رابطه دين و سياست و تشويق مؤمنان به سياست اساساً پيدايش تشيع را ناشى از دخالت دادن دين در سياست مى‌داند و مى‌گويد: از بزرگ‌ترين لطمه هايى كه مشرق زمين به خود وارد كرده كنارگيرى افاضل و خواص و خوبان مردم از امور مردم و واگذار كردن آن به طبقات پست ملت است.(٥٣)
وى معتقد است شيعه اصولاً يك اقليت مبارزى بوده است كه رهبرى و دستور اوليه آن را ائمه اطهار داده بودند...[و در اين راستا منتظر امام معصوم هستند.] منتظر كى هستيم؟ امام غايب قائم، قيام يعنى چه و براى چه قيام بكند؟ قيام كند تا حكومت دنيايى را در دست بگيرد و عدل و قسط را به جاى ظلم و جور بنشاند... و اصلاً پيدايش تشيع و دشمنى‌هاى تسنن منشايى جز حكومت و سياست نداشت.(٥٤)
از اين رو، ديانت و سياست از عوامل مؤثر دست اول اجتماع و سرنوشت ما به شمار مى‌روند، خواه كسى معتقد و طرفدار و عامل به آنها باشد يا نباشد. آنچه از نظر بازرگان مهم است و مصلحت و ضرورت ايجاب مى‌نمايد اين است كه حدود معقول ارتباط و تداخل آن دو مشخص شود. وى بر اين باور است كه اگر ما و متدينان حاضر باشيم دولت و سياست را رها كنيم، او به هيچ وجه ما را آزاد و مختار نخواهد گذاشت؛ هر قدر ما بى اعتنايى و رهايى بيشتر بر حكومت و سياست نشان دهيم او بيشتر براى خود حاكميت و صاحب اختيارى را قائل و عامل مى‌شود.
وى ضمن اعتقاد به جامعيت اسلام و عنايت خاص آن به امور اجتماعى و اين‌كه پيغمبر ما نه تنها منادى توحيد و واضع يك مكتب عقيدتى بود، بلكه از همان روز اول بعثت بنيان‌گذار و تشكيل دهنده امت شده بلافاصله پس از هجرت اقدام به عقد اخوت ميان مسلمانان و تأسيس مدينةالنبى و جامعه اسلامى عربستان كرد.(٥٥)
كدام قدمى را پيغمبر و على برداشتند كه مواجه و توأم با يك اقدام اصلاح عمومى اجتماعى - به معناى اعم كلمه - سياسى نبود؟ مسجد اسلام هم محل ركوع و سجود بود هم محل رتق و فتق امور، نماز جمعه يك اجتماع هفتگى الهى و اجتماعى و يك اقدام كاملاً سياسى است.(٥٦)

بازرگان براى اثبات اين مطلب كه اسلام عنايت و اصرار جدى به خدمات اجتماعى و اداره امت و حكومت داشته به روايات زير استناد مى‌كند:
١- حديث نبوى: «من أصبح و لم يهتم بأمور المسلمين فليس بمسلم»؛
٢- حديث نبوى از قول حق تعالى: «الناس عيالي أنفعهم إليهم أحبّهم اليّ؛ مردم خانواده منند، مفيدترشان نسبت به آنها، محبوبترشان پيش من است».
٣- حديت نبوى: «كلّكم راعٍ و كلّكم مسؤول عن رعيته ؛ همه شما در حكم چوپان و زمامدار امت هستيد و همه شما مسؤول وضع و حال رعيت خود مى‌باشيد».(٥٧)

بازرگان ضمن استناد به روايات فوق معتقد است هشت فقره فروع دين، چهارتاى آن امور اجتماعى است و اركان حكومت و سياست را تشكيل مى‌دهد: خمس و زكات (يا ماليات و اقتصاد)، جهاد و دفاع (نظام وظيفه و جنگ)، و بالأخره امر به معروف و نهى از منكر كه از همه وسيع‌تر و مهم‌تر و واجب عينى است و در واقع هدف دين حق، اشاعه حق و خير و محو باطل و ظلم مى‌باشد.(٥٨)
بازرگان با اعتقاد به وجود ارتباط وثيق ميان دين و سياست و توجه آن به امور اجتماعى بر اين باور است كه اگر دينداران در سياست دخالت نكنند و آن را رها سازند، سياست هرگز دين را رها نخواهد كرد، بلكه سياست با دين كار دارد و كارش حساب يك قدم جلوتر يا يك قدم عقب‌تر نيست، حساب بود و نبود يا مرگ و حيات است؛ از اين رو سياست با دين هم مرز است و رعايت مرز را نمى‌كند يا سياست بايد غالب و حاكم بر مسلك و معتقدات مردم و هدف‌هاى ملى شود و دين را نابود كند يا دين بايد بر سياست غالب و حاكم شود و آن را در دست بگيرد؛ البته اگر دين غالب شود سياست را از بين نخواهد برد، بلكه آن را اصلاح و اداره و زنده خواهد كرد.(٥٩)
بازرگان ضمن اعتقاد به دخالت دين در سياست و ارتباط آن دو قائل به وجود مرزى ميان آنهاست و همواره بر اين باور است كه دين نه تنها با سياست بلكه با كليه شؤون زندگى و با جهان مرز مشترك دارد، ولى مرزى است يك طرفه، به اين معنا كه دين در زندگى و در اخلاق، عواطف و سياست دخالت مى‌كند و هدف و جهت مى‌دهد؛ اما آنها نبايد در دين دخالت نمايند و راه و رسم دين را تعيين كنند، چرا كه در اين صورت ناخالصى و شرك پيش مى‌آيد.(٦٠)

به نظر مى‌رسد اساس انديشه و تفكر او كه از بينش دينى او نشأت مى‌گيرد اين است كه «دين فوق سياست و حاكم بر سياست و حكومت است، نه ذيل آنها و نه در رديف آنها».(٦١)
با نگرش فوق مرز ميان دين و سياست را چنين تبيين مى‌كند:
١- دين اصول سياست و هدف حكومت را تعيين مى‌كند، ولى آن طرف‌تر وارد جزئيات نمى‌شود؛ بدين معنا كه انتخاب متصديان و طرز اداره كار، امرى نيست كه ديانت در آن نظر مستقيم داشته باشد.(٦٢)
٢- سياست بايد «للّه» باشد. «للّه» هم در معارف دينى و قرآنى مترادف يا دست كم ملازم با «للناس» است، چرا كه هدف سياست خير و سعادت مردم است و هدف دين نيز خير و سعادت دنيايى و آخروى مردم است و در قرآن سعادت و تأمين دنيا و آخرت از هم جدا نيستند، بلكه با يكديگر توأم هستند: «ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الأخرة حسنة و قنا عذاب النار؛ گرچه هدف و حيات اصلى آخرت است».(٦٣)
٣- دين و سياست نبايد با هم مخلوط و مشتبه شوند، حفظ مرز لازم است و رعايت اصالت و استقلال و آزادى در هر دو جا لازم است: «نبايد هيچ گاه ديانت را وسيله يا ملعبه برنامه‌هاى سياسى خود قرار دهند».(٦٤)
با توجه به مؤلفه‌هاى فوق و كليه آثار باقى مانده از بازرگان برخلاف ديدگاه‌هاى موجود در زمينه انديشه وى به اين نتيجه رسيديم كه اوّلاً، هيچ گونه تغيير و تحولى در انديشه او رخ نداده است؛ ثانياً قائل به اشراف دين بر سياست بوده و همواره ميان دين و سياست ارتباط وثيقى قائل بود و براى ايجاد حكومت اسلامى تلاش مى‌كرد.پى نوشت ها : ١) حجةالاسلام نصراللَّه حسين‌زاده كارشناس ارشد علوم سياسى دانشگاه باقرالعلوم(ع). ٢) مهدى بازرگان، انسان بينى قرآن، باز گشت به قرآن (تهران: انتشارات قلم، ١٣٦٤) ج‌٤، ص ١٦. ٣) عبدالله متقى، [نام مستعار بازرگان‌] نيك نيازى (تهران: كانون نشر پژوهش‌هاى اسلامى، بى‌تا) ص ١١٢. ٤) همان، ص ١١٣. ٥) مهدى بازرگان، بعثت و ايدئولوژى (مشهد: انتشارات طلوع، بى‌تا) ص ١١. ٦) همان. ٧) همو، بازيابى ارزش‌ها (بى جا، بى،نا، ١٣٦٢) ج‌٣، ص ٤٥. ٨) مهدى بازرگان، بعثت و ايدئولوژى، ص ٨٢ و ٨٣. ٩) مهدى بازرگان، دعا (تهران: كانون نشر پژوهش‌هاى اسلامى، بى‌تا) ص ٦٨. ١٠) عبداللَّه متقى، ذره بى‌انتها (تهران: كانون نشر پژوهش‌هاى اسلامى، بى‌تا) ص ١٥. ١١) مهدى بازرگان، بازگشت به قرآن (تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٦٠) ج‌١، ص‌٧٣ - ٧٤. ١٢) عبداللَّه متقى، نيك نيازى، ص‌٥٣. ١٣) همان، ص ٥٣. ١٤) مهدى بازرگان، بازگشت به قرآن، ج‌١، ص ٧٥. ١٥) همو، راه طى شده، مجموعه آثار: ج‌١ (تهران: انتشارات قلم، ١٣٧٧) ص ٤. ١٦) همان، ص‌٥. ١٧) همان، ص‌٤٥. ١٨) مهدى بازرگان، بازيابى ارزشها، ج‌٣، ص‌٣٢٣. ١٩) همو، راه طى شده، ص‌٣٨. ٢٠) همو، مرز ميان دين و سياست (بى‌جا، بى‌نا، بى‌تا) ص ٣٠ - ٣١. ٢١) همو، اسلام، مكتب مبارزه مولد (تهران:انتشارات فتح، بى تا) ص ١٢ - ١٣. ٢٢) همو، آفات توحيد (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، بى‌تا) ص ٧٧ - ٧٨. ٢٣) هو الذى بعث في الأميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و إن كانوا من قبل لفى ضلال مبين». جمعه (٦٢) آيه ٢. ٢٤) مهدى بازرگان، بعثت و ايدئولوژى، ص ٧١. ٢٥) همو، بازيابى ارزشها، ج‌٢، ص ٥٦. ٢٦) همو، بعثت و دولت (تهران: شركت سهامى انتشار، ١٣٥٩) ص‌١٠. ٢٧) همو، بازيابى ارزشها، ج‌٣، ص ١٠ - ١١. ٢٨) همو، آيا اسلام يك خطر جهانى است؟ (تهران: انتشارات قلم، ١٣٧٤) ص ٢٥. ٢٩) همو، آخرت و خدا هدف رسالت انبيا (تهران: خدمات فرهنگى رسا، ١٣٧٧) ص ٦٢. ٣٠) همان، ص ٦٢ - ٦٣. ٣١) همان، ص ٧٤. ٣٢) عبدالكريم سروش، « آنكه به‌نام بازرگان بود نه به صفت»، كيان، سال سوم، ش ٢٣، ص ١٨. ٣٣) محمدمهدى جعفرى، « نكاتى چند پيرامون آخرت و خدا هدف بعثت انبيا» كيان، ش ٣٠، ص ٤٠. ٣٤) عبدالكريم سروش، پيشين، ص ١٤و ١٥. ٣٥) همان، ص ١٥. ٣٦) مهدى بازرگان « آيا اسلام يك خطر جهانى است»، كيهان هوايى، (سوم، اسفند ١٣٧٣). ٣٧) عبدالعلى بازرگان، « قرآن پژوهى پدر، از نگاه فرزند»، ايران فردا، س چهارم، ش ٢٣ (سال ١٣٧٤) ص ٥٤-٥٥. ٣٨) محمد بسته نگار، « آيا مهندس بازرگان در افكار خود تجديد نظر كرده است؟»، ايران فردا، سال چهارم، ش ٢٣، ص ٦٦. ٣٩) اسناد نهضت آزادى ايران، ج ١، ص‌٥. ٤٠) مدافعات دادگاه عشرت آباد، ص ٦٤. ٤١) مهدى بازرگان، آيا اسلام يك خطر جهانى است؟، ص ١٠٦-١٠٧. ٤٢) مهدى بازرگان، مسأله وحى، مجموعه آثار، ج‌٢، ص ١٥٣. ٤٣) مهدى بازرگان، بعثت و ايدئولوژى، ص ٧٧-٧٨. ٤٤) همان، ص ٧٧. ٤٥) همان، ص‌٩٦. ٤٦) مهدى بازرگان، مرز ميان دين و سياست، ص ٧. ٤٧) همو، دين و تمدن (بى‌جا، بى‌نا، بى‌تا) ص ٥٠-٥١. ٤٨) همان، ص ٦٢. ٤٩) همان، ص ٦٣. ٥٠) مهدى بازرگان،بعثت و ايدئولوژى، ص ٧٧. ٥١) همو، مسلمان اجتماعى و جهانى، مجموعه آثار: ج ٢، ص ٦٤. ٥٢) همان، ص ٦٤. ٥٣) مهدى بازرگان، مرز ميان دين و سياست، ص ٨. ٥٤) همان، ص ٢٣-٢٥. ٥٥) همان، ص ٣١. ٥٦) همان، ص ٣٢. ٥٧) همان، ص ٣٣-٣٤. ٥٨) همان، ص ٤٠. ٥٩) همان، ص ٤١. ٦٠) همان، ص ٤٥-٤٦. ٦١) همان، ص ٤٦. ٦٢) همان، ص ٤٧-٤٨. ٦٣) همان، ص ٤٨. ٦٤) همان، ص ٥٢.